• 1405/01/20 - 19:30
  • تعداد بازدید: 6
  • زمان مطالعه : 5 دقیقه

دلنوشته ها و داستان های کوتاه اعضای کانون هرمزگان(3)

اعضای کانون،کانون یاران و مربیان ومربیان کانون استان هرمزگان به مناسبت شهادت دانش آموزان مدرسه شجره طیبه میناب و جنگ رمضان، دلنوشته ها و داستان های خود را تحریر نمودند.

سنگر

بابا که برود تمام پناه دختر نابود می شود

 بابا که برود تکیه گاه دختر فرو می پاشد

 صبح که بیدار شدم طبق عادت همیشگی قبل از هر کاری گوشی ام را چک کردم. تا به حال سابقه نداشت گروه مسجد این همه پیام داشته باشد.

 از سر کنجکاوی گروه را باز کردم. دستم روی صفحه خشک شد. یک ضرب از جا بلند شدم و نشستم. هاج و واج به دنبال مامان گشتم.

 گریه امانم را بریده بود. مامان از توی حیاط آمد داخل و پرسید: چی شده؟

گفتم: بابا..‌ ناو... زدن

صدای جیغ مامان بلند شد و دست به دعا بلند کرد.

با دست لرزان اسامی شهدا را چند بار بالا و پایین کردم. اسمی از بابای من نبود.

دلم کمی آرام گرفت که نوتیف پیام بابا آمد رو صفحه ی گوشی: ما خوبیم نگران نباشید.

شانه ی مامان را تکان دادم و گفتم: بابا سالمه... بابا سالمه... الان خودش پیام داد.‌.. بیا ببین!

پیام را که نشانش دادم آرام تر شد، ولی گریه اش یک لحظه هم بند نمی آمد و همه اش سجده ی شکر می کرد.

نفس راحتی کشیدم. به قول بهار دختر همسایه مان سنگرم سالم بود. خیالم که راحت شد، پیام های گروه را نگاه کردم.

شوک بعدی... بابای بهار..‌.  عمو ناصر... وای نههههههه!

با پشت دست اشک هایم را پاک کردم تا بتوانم درست ببینم. پیام خودش بود.

 توی گروه نوشته بود: سلام! بابای منم شهید شده. لطفا براش فاتحه بخونید. (شهید ناصر شوکتی)

تمام جانم آتش گرفت. اشک امانم را بریده بود. کلی با خودم کلنجار رفتم تا بتوانم به او زنگ بزنم‌. وقتی که تماس وصل شد روی صحبت کردن نداشتم. هر دو گریه می کردیم که یک دفعه بهار گفت: دیدی چی شد حسنا؟ سنگرم رو زدن... بابام رفت.

گریه مان بیشتر شد، ولی امان از جمله ی بعدش:ولی خوشبحالت! تو هنوز سنگرت رو داری...

زبانم لال شد. اشکم بند آمد و فقط صدای نفس هایمان بود که سکوت بینمان را می شکست...

دینا شریفی

گروه سنی ارشد مرکز پارک لاله بندرعباس

دلنوشته ها و داستان های کوتاه اعضای کانون هرمزگان(3)

بچه های کوچه

شیشه شکست. هراسان بلند شدم.

توپ بچه های کوچه میان اتاق قل می خورد. فکر می کنم همین امسال فقط سه بار شیشه ی پنجره را عوض کرده بودم.

ریحانه همیشه  می گفت دعواشون نک یا بچه ان.

 ولی پشت بندش می‌خندید و می گفت اینا عمدا می زنن این شیشه رو  می‌شکنند. آخه می‌دونند خودت شیشه بری پنجره ات بی شیشه نمی مونه.

 از میان قاب خالی پنجره بیرون را نگاه کردم. همه شان شرمنده بودند.‌ توپ را برایشان پرت کردم.

 هیچ‌کس چیزی نگفت. راهشان را گرفتند و رفتند. گلدان ترک خورده را برداشتم بردم کنار باغچه. گلش را میان  باغچه کاشتم. وضو گرفتم. نزدیک اذان بود. رفتم مسجد.

 این روزها نگاه های ترحم آمیز اهالی محله و آشناها زیاد شده بود. من اینجا غریب بودم، ولی این یک سال با همه ارتباط گرفته بودم. هم آنها من را خوب می‌شناختند هم من.

یاسمن کوچولویم هم دوستان خوبی داشت؛ همینطور همسرم ریحانه.

توی صف نماز برایم جا باز کردند. نماز که تمام شد، حاج آقا نشست روی منبر. چه حزنی داشت صدایش. خودش هم داغدار دو تا از برادرهایش بود. آن مدرسه، شادی همه‌ی اهالی محله و شهر را گرفته بود.

سرم را انداختم پایین. نگاه شیرین یاسمن لحظه ای از من جدا نمی شد. آن شب خیلی گریه کردم.

 اکثر اقوام رفته بودند شهرهایشان و مدام اصرار می‌کردند بروم پیش شان.

 الان که تنها مانده بودم می فهمیدم درد تنهایی و جدایی یعنی چه.

برادرهایم خیلی اصرار کردند همراهشان بروم. نمی شد؛ نمی توانستم. همه چیزم اینجا بود.

صبح روز بعد طبق عادت هر روز رفتم سر مزارشان. انگار قبل از من کسی آنجا رفته بود. روی قبرها خیس بود و اطرافشان تمیز شده بود.

 گل های کاغذی صورتی تمام دور قبر را پر کرده بود. هنوز ایستاده به قبرها  زل  زده بودم که دستی دیس حلوا را مقابلم گرفت و گفت: آقا بفرمایید برا خیرات اموات شما آوردیم.

بچه های کوچه بودند. همه شأن با همان پیراهن سیاه خاک خورده مقابلم ایستاده بودند.

 حلوا را خوردم. یکی شأن گفت: آقا اگر دوست دارید بروید شهرتان یکم هوا بخورید. بروید ما اینجا هستیم. قول می دهیم هر روز سر قبر خانم معلم و دخترتان بیاییم.

اشک ها راه نگاهم را گرفتند. میان دو قبر نشستم و برایشان فاتحه خواندم. چند بار خواندم؛

انگار برای روزهایی که نبودم هم می خواندم. 

معصومه میری

مربی ادبی جزیره ی هرمز

دلنوشته ها و داستان های کوتاه اعضای کانون هرمزگان(3)

پرده را کنار می زنم.گرگ و میش غروب است.

مثل هر غروب عادت کرده ام چراغ آپارتمان های کوچه یکی یکی روشن شود. اما از هر ساختمان تنها یکی دو پنجره روشن است.

 یاد شعر عاطفه می افتم: «چراغ خانه ای تاریک چراغ خانه ای روشن...»

از خانه بیرون می زنم تا از نانوایی سر خیابان نان تازه بخرم.

 سر راه، شهربازی روباز کوچکی است. چراغ نرده های شهربازی، تاریکی پیاده رو را خاموش و روشن می کند و صدای موسیقی کودکانه ای روی سکوت متناوب خیابان رد می اندازد.

چشم می دوانم بلکه بچه ای ببینم؛ اما هیچ کس نیست؛ حتی یک بچه...

مسئول شهربازی روی صندلی نشسته و نور صفحه ی گوشی صورتش را روشن کرده است.

صدای انفجاری از دور شنیده می شود. میخکوب می شوم. اما مرد حتی سرش را از روی گوشی بلند نمی کند. توی صف نانوایی فقط دو مرد ایستاده اند. بر که می گردم مسئول شهربازی هنوز سرش توی گوشی است.

از کنار نرده ها می گذرم. به تک تک دستگاه ها نگاه می کنم که چراغ هایشان بیهوده خاموش و روشن می شود و صدای موسیقی که بیهوده در هوا پرسه می زند.

 ناگهان توپ های رنگی استخر توپ کنار می روند و دختربچه ای سرش را بیرون می آورد و به زنی که روی صندلی کنار استخر نشسته دالی می کند.

 صدای انفجاری از دور دست شنیده می شود.

برای دختربچه دست تکان می دهم و تکه ای نان گرم به دهان می گذارم.

عاطفه رنگ آمیز طوسی

 مربی ادبی خراسان رضوی

طاهره مسافری

کارشناس آفرینش های ادبی کانون هرمزگان

کلمات کلیدی

0 نظر برای این مقاله وجود دارد

نظر دهید

متن درون تصویر امنیتی را وارد نمائید:

متن درون تصویر را در جعبه متن زیر وارد نمائید *

شخصی سازی

انتخاب حالت کور رنگی

انتخاب رنگ

اندازه فونت